تبلیغات
☺جـــزیـــرهــ یــ ســـونــیــکــیــ☺ - جادوگران خبره قسمت چهارم
جادوگران خبره قسمت چهارم
خب برید ادامه خخخخ 
http://uupload.ir/files/ya1e_662993_984.jpg
چندین بار این کار رو تکرار کردیم هر دومون حسابی خسته شده بودیم

الکسا: وااااای برنگشتیم ؟ دیگه نایی برام نمونده

هوممم یعنی باید من اون اتفاقی رو که افتاد انجام بدم؟ نمیشه این دختره وحشیه الانم که تو بدن منه میاد دکوراسیون صورت خودش رو میاره پایین حالا هم خر بیار باقالی بار کن والا

الکسا: هیی ببوگلابی اتفاق دیگه ای نیوفتاد

+  چ-چی مثلا چه اتفاقی

الکسا: چه بدونم مثلا .... خودت بگو

پسر باید اون کار رو انجام بدی شاید فقط اون قسمت رو انجام بدم برگردیم اره باید من انجام بدم

از رو زمین بلند شدم و رفتم سمت الکسا

الکسا: وا حالت خوبه چرا این شکلی شدی

یه قدم رفتم جلو تر حالا فاصله مون خیلی نزدیک بود و الکسا دو قدم رفت عقب و من دو قدم رفتم جلو اون دوباره یه قدم رفت عقب و من جلو یه قدم دیگه رفت عقب و خورد به دیوار خودم رو بهش نزدیک کردم و دستام رو بین صورتش حصار کردم

الکسا: هی سم داری چ---

نذاشتم حرفش رو بزنه و بوسیدمش بعد چند دقیقه دست از بوسیدنش برداشتم و  ازش فاصله گرفتم تا جونم در امان باشه ولی نمیتونستم ازش فاصله بگیر چون روبه رو بود و معنی این یعنی این که ما به بدنامون برگشته بودیم و این خیلی خوب بود

+ خب مثل این که برگشتیم به بدنامون

الکسا:ببوگلابی احمق

از لحن صداش خنده ام گرفته بود خیلی با نمک شده بود و گونه هاش سرخ سرخ بود

+ چی یه بار دیگه بگو

الکسا: احمق احمق احمق ازت متنفر این چ-چکاری بود کردی

+ به برگشتنمون که می ارزید

الکسا : فعلا امیدوارم اخرین دیدارمون باشه ببوگلابی احمق

+ همچنین

الکسا ازم فاصله گرفت و رفت

هه من که میدونم دوباره این دختر غر غر رو میبینم ااه لعنتی الان باید اون تنبیهی که مدیر گفت رو باید انجام بدم اصلا بیخیالش دلم نمیخواد انجام بدم زوره مگه انجام نمیدم و میرم خونه

از ساختمون اومدم بیرون و رفتم تو پارکینگ دبیرستان و سوار ماشینم شدم و به سمت خونه حرکت کردم

الکسا:

رو تختم ولو شدم

هوووم پسره ی احمق امیدوارم هیچ وقت هیچ وقت دیگه نبینمش اهمی نه اوهمی  اومد ...... ای بابا فکرشم خجالت اوره مسخره اس  به جان اقا بزرگم یه روز این ببوگلابی رو میکشم
ولی خیلی این قضیه عجیبه هوووم تقریبا یه چیز ماورائ طبیعیه شایدم فیزیکی

هووم من مطمئنم دلیل سر خوردن لیزی پله ها نبود یعنی بودا ولی ... وای گیج شدم ولی یه شایعه ای شده میگن که این دبیرستان قبلا جادوگر داشته که با هفت قدرت شناخته شدن و یه روز اونا نا پدید میشن و بعد یه هفته جنازه ی سه تا جادوگران رو پیدا میکنن و بیشتریا میگن احتمالا چهار جادوگر دیگه اونا رو کشتن یه سری ها هم میگن اون چهار نفر هم احتمالا خودشون مردن ولی جنازه هاشون نیست 

من که میگم شایعه اس مگه همچین چیزی وجود داره ولی خب احمق چه طور میخوای اتفاق امروز رو نادیده بگیری اوووم باید کتاب ماورائ طبیعی بخونم نه نه صبر کن یه سری ها میگن که درباره ی این جادوگرا و قدرتاشون یه کتاب هست و قدرتاشون و اسماشون نوشته شده

هووووم به احتمال زیاد مریدت میدونه این کتاب ها کجاست باید بهش زنگ بزنم و از درباره ی این کتاب ها بپرسم این جوری نمیشه دارم دیوونه میشم

از رو تختم بلند شدم گوشیم و از رو میز برداشتم و شماره مریدت و گرفتم  بعد چند تا بوق جواب داد: هااان ؟

+ مری جون اعصاب نداریا عزیزم اروم باش

مریدت: بنال بینم چی میخوای ؟

+ مر یجونم خواب بودی ؟

مریدت: اره خبر مرگت خب بگو چیکار داری ؟

+ مری جونم ببین بچه ها میگن تو کتابخونه راجب اون هفت تا جادوگر یهع سری کتاب هایی هست تو میدونی هست یا نیست ؟ یا شایدم اصلا شایعه اس ؟

مریدت: نمیدونم بابا شاید تو همون انباری باشه

+ واقعااااااااااااااا ؟ ممنون عشقم بابای

و گوشی رو قطع کردم

خب عالیه باید فردا برم تو انباری و بگردم هوووف فردا چه روزی شود باید انجامن تحقیقات ماورائ طبیعی رو راه اندازی کنم  و اون جا به تحقیقاتم بدم

صدای زنگ گوشیم ریشه ی افکارم رو پر پر کرد  گوشی رو جواب دادم : بله ؟

؟: سلام خوبی ؟

+ شما؟

؟: ببوگلابی ام

+ چیییییییییییییییییییییییییی؟

سم: ارم بابا کر شدم چرا جیغ میزنی با اون صدات اه اه

+ اتفاقا صدام هم خیلی قشنگه صدای تو این میمون میمونه

سم: ببین من حال و حوصله ی کل کل با تو رو ندارم

+ نه تو رو خدا بیا داشته باش وایستا بینم شماره ی من رو از کجا پیدا کردی ؟

سم: موقعی که جا به جا شده بودیم  شماره ات رو برداشتم یعنی با گوشین زنگ زدم به گوشی خودم و شماره ات افتاد رو گوشیم خخخ

+ خیلی فرصت طلبی

سم: تازه فهمیدی؟

+ احمقی

سم: تکراری شده خیلی گفتی

+ گودزیلا

سم: تکر... هاااا وایستا تو چی گفتی ؟

+ حرف رو دوبار تکرار نمیکنن

سم: ببین نمیخوام باهات کل کل کنم

+ کم اوردی ؟

سم: اصلا ولی وقتم با ارزش تره و باید یه چیزی بهت بگم زود بیا به این ادرسی که برات میفرستم

+ من وق......

نذاشت ادامه ی حرفم  رو بزنم و گوشی رو قطع کرد

پسره ی گودزیلا  ازم میخواد برم پیشش اخه من دلم نمیخواد این رو حتی برا یه لحضه ببینم چه برسه این که باهاش حرف بزنم

به ادرسی که برام فرستاده بود نگاه کردم

انگاری چاره ای ندارم باید برم پیشش و ببینم میخواد راجب چی حرف بزنه

اماده شدم و یه تاکسی گرفتم و ادرس جایی که سم فرستاده بود رو بهش گفتم
تو طول راه همش فکر این بودم که میخواد بهم چی بگم  به یه چیز دیگه هم فکر میکردم اون هفت تا جادوگر بد جور حس کنجکاویم گل کرده بود و نمیتونستم خودم رو کنترل کنم

بعد از یه عالمه فکر و حدس به جایی که قرار بود رسیدم و از ماشین پیاده شدم و پول راننده رو دادم

به خونه ای که جلوم بود نگاه کردم رسما دلم میخواست این گودزیلا رو بندازم زیر تریلی پسره احمق ادرس خونه اش رو داده میگه بیام خونه اش هووف حالا کاریه که شده چیکار کنم

رفتم و زنگ خونه رو زدم یه چند دقیقه منتاظر موندم و یه بچه کوچواو در رو باز کرد

بچه: بفرمایید

+ امممم اینجا منزل اقای استاره

بچه: داداش بیا یکی از دوس دخترات اومده

این بچه چرا از الان همچین چیزایی رو بلده ؟ حتما این ببوگلابی بهش یاد داده سم یه کاری باهات بکنم که جوجه تغی های اسمون به حالت بخندن

بعد چند دقیقه سم اومد

سم: سلام عزیزم

عزیزم و درد کوفت زهرمار حناق

سم: عشقم چرا نمیای داخل

نچسب اییی عشقم

با هزارتا  بدبختی رفتم داخل خونه اش

سم: خوشگلم بیا بریم تو اتاقم باهات حرف بزنم

+ نه ممنون عشقم من تو پذیرایی راحت ترم

بچه: داداش من میرم تو اتاقم تا شما راحت باشین

و اون بچه رفتم

+ این بچه کیه ؟

سم: داداشمه عشقم

+ زهر مار و عشقم حناق یه بار دیگه این حرف رو بزنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی

سم: عه من فکر میکردم  از چشم یه  نفر دیگه میبینم

+ از بس که مغز فندوقی هستی

سم: خوبه خوبه ببین این کتاب رو بخون

یه کتاب رو گرفت سمتم

+ چیه این؟

سم: تو بگیرش

کتاب رو ازش گرفتم

سم: این رو از تو انباری برداشتم عنوانش برام جالب بود به خاطر همین برش داشتم

راست میگفت عنوانش باحال بود جادوگران خبره  فصل اول

سم: کتابای دیگه اش هم بود ولی فعلا خواستم همین رو بخونم

+ خب من چیکار کنم

سم: اون شایعه ای که تو مدرسه پخ شده رو یادته ؟

+ اوهوم مربوط به همون

+ چی ؟

سم: بخونش

کتاب رو باز کردم و شروع به خوندنش کردم : امروز فهمیدم یه قدرت دارم قدرتی که میتونم بدنم رو با دیگران عوض کنم خیلی ازش خوشم میاد فقط نحوه اش خیلی خجالتم میده باید یه نفر رو ببوسم تا بشم اون اونم بشه من اسم من  بانیه البنته و من از همین الان تصمیم گرفتم که تمام خاطراتم رو راجب این قدرت بنویسم





ادامه دارد

فکر کنم بد شده خخخ

خب ادامه مساوی با نظر فراوان خخخ

[ چهارشنبه 19 خرداد 1395 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ Alexa ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب