تبلیغات
☺جـــزیـــرهــ یــ ســـونــیــکــیــ☺ - جادوگران خبره قسمت دوازدهم
جادوگران خبره قسمت دوازدهم
خب قرار بود این اخرین قسمت باشه ولی به خاطر فراموش کاری من یه قسمت افتاد جلوتر خخخ و مجبور شدم که سیزده قسمتش کنم خب این قسمتم مثل قسمتای دیگه چرته خخخ ببخشید کلمه ی چرت حرام بود خب بفرما ادامه

http://uupload.ir/files/ya1e_662993_984.jpg + خب منم میام اردو

هانترس : ایول خب هرکی بره وسایلش رو جمع کنه

سم : وسط ساعت مدرسه ؟

+ ببند حلق رو ببوگلابی خب جیم میزنیم

سم : تو چرا ازش فاز بچه مثبت اومدی تو منفی

+ تو چرا از منفی رفتی تو مثبت هان ؟

سم : به توچه چرا باید به تو جواب بدم

+ خب منم چرا باید به تو جواب بدم

سم : تقلید کار

+ میمون

کریستال : خیلی زوج خوبی میشد

+ خواهرم اون دروازه شیراز رو ببند خواهشا

هری : درست حرف بزنا

کریستال : کی با تو بود ؟

هری : عمم

هانترس : بچه ها برید یه پفیلایی چیزی بخرید بیارید بخوریم دعوای زوج زیاد داریم

من و سم و هری و کریستال : هانترس

هانترس : خب راست میگم ^.^

+ هووف اصلا چرا دارم وقتم رو با توی ببوگلابی صرف میکنم

سم : هه من باید این رو بگم

بهش نزدیک شدم و انگشت اشاره ام رو گذاشتم رو سینه اش

+ برو بمیر بدردنخور

سم : هه

ازش دور شدم و روبه بچه ها گفتم : خب بریم که از مدرسه جیم بزنیم

ماننا : ایول

هانترس : یه سوال اتوبوس چه قدر جا داره ؟

+ امممم نمیدونم حداقل یه چمدون چه طور ؟

هانترس : خب حله

سحر : وای یه هفته ریخت معلما و دفتر و کاغذ و اینا میره دور دور

+ خخخ

دنیلا : فقط نریم چیزی برای اردو بخریم باشه

+ اخ اخ گل گفتی

ماننا : جفتتون تنبلید

هانترس : خرید به این خوبی ^.^

من و دنیلی : از خرید متنفرم

سم : پسرا بریم این دخترا دلشون میخواد تا صبح حرف بزنن

+ مشکلی داری

سم : اره

+ خب به ما چه

سم : تربچه

کریستال : شما دو تا بس نمیکنید نه ؟

+ تقریبا

سم : این هی کشش میده

+ مسخره

هانترس : بریم خرید ؟

+ نچ اخه خرید چی ؟؟؟

هانترس : خب راستش تو جلسه لباسای مد روز رو دیدم و میخوام برم بخرم

+ هانتی ؟؟ جدی که نمیگی ؟؟

هانترس : کاملا جدی بودم

+ کی حال خرید داره ؟؟

سحر : من من

ماننا : هیی منم یه جورایی

دنیلا : فرقی نمیکنه

+ خب انگاری باید بریم خرید

خلاصه رفتیم خرید و تا ده شب فقط تو مرکز خرید چرخیدیم حالا بماند که من و فلا چه قدر غر غر کردیم و شامم همون جا خردیم و نخود نخود هر که رود خانه ی خود البته ساعت شیش یه اتفاق فوق العاده ای افتاد

ساعت شیش مرکز خرید :

+ بچه ها بریم خوراکی بخریم ؟

از قبل نقشه رو به تمام دخترا فته بودم و همه هم موافقت کرده بودن

هانترس : صد در صد

دنیلا : خیلی هم خوب

آدام : دنی مگه از خرید بدت نمیاد

دنیلا : خوراکی که منبع غذاست خیلی هم خوبه

سحر : من یه عالمه شکولات میخرم

کریستال : قهوه

+ پشمک

سم : کجا اینا رو جا میدین ؟

+ تو شکمامون

سم : نترکین

+ تا تو نترکی نمیترکیم

با دخترا رفتیم داخل و هر چی تونستیم برداشتیم از تخم مرغ شانسی بگیر تا عروسکای ریز خخ و رفتیم صندوق

صندوقدار :899 دلار

+ سم عشقم میشه حساب کنی

سم چشاش از حدقه زد بیرون

+خب عشقم تو حساب کن ما میریم

زود با دخترا جیم شدیم و دخترا پسرای باقی مونده رو اوردن  و همه زدیم زیر خنده

+ خخ حالا تو کفش بمونه خخخ خدایی من ازار رسوندن به این بشر رو خیلی دوست دارم خخخ

پسرا هم گیج گیج که چیشده

ساعت ده و نیم شب :

رو تختم ولو شدم

+ اخییییییش کمرم شیکست ولی بدبخت سم یعنی الان مرده اس یا زنده ؟ اخ که این اجی کریستال  ما عاشق شد رفت فقط این وسط من ترشیدم هنوز عاشق نشدم

صدای گوشیم ریشه افکارم رو پاره کرد

+ ای درد

بلند شدم و گوشیم رو برداشتم تا خواستم جواب بدم صدای عصبی سم پیچید تو گوشی

سم : دختره ی نفهم الاغ خر خرید میکنی بعد میزنی به حساب من منم که خر تر از تو گفتی عشقم هوا برم داشت و .......خاک بر سرم کنن

چیشد ؟ الان داره با خودش حرف میزنه یا با من ؟

+ سم الان خوبی یا تو تیمارستان برات یه جای خوب تو قسمت فرست کلاس برات رزرو کنم ؟

سم : خیلی خری

+ تو خر تری چون رنگت شبیه اوناس البته شعور و عقلتم همین طور

سم : یعنی قبول داری خودت خری

+ تقریبا

سم : بیا پایین خریدایی رو که کردی رو بردار ببر

+ یعنی حساب کردیشون ؟؟

سم : په نه په

+ په نه په قدیمی شده یه چیز جدید تر بگو 

سم : گمشو بیا پایین حوصله ندارم

+ گم نمیشم خودم راه رو بلدم

گوشی رو قطع کردم و رفتم پایین و سم رو دیدم که خیلی شیک نشسته بود رو کاپوت ماشینش

+ میگم ادرس خونه من رو از کدوم گوری پیدا کردی ؟

سم از رو کاپوت ماشینش اومد پایین

سم : چرا باید بهت بگم ؟

+ خب نگو جهنم

سم : برو خریدات رو از تو ماشین بردار

+ اها باشه راستی اگه دوست دختر گرامیت نینا رو دیدی بهش از طرف من سلام برسون

سم : ها ؟

+ سمعک برات بگیرم مگه نشنیدی چی گفتم ؟

سم : چرا ولی منظورت رو درک نکردم

رفتم سمت ماشینش و در سمت عقب رو باز کردم درحالی که داشتم خرید ها رو برمیداشتم گفتم : خیلی دو هزاریت پایینه

داشتم  خرید ها رو میکشیدم بیرون که یهو دست سم رو دستم قرار گرفت و اون یکی دستش رو گذاشت رو ستون

+ داری چه غلطی میکنی ببوگلابی ؟

سم : منظورت از اون حرف چی بود

+ تو واقعا نفهمی ها گفتم که منظور خاصی ندارم حالا هم اگه میشه ازم فاصله بگیر

سم ازم دور شد و منم کیسه های خرید و از تو ماشین کشیدم بیرون و به سمت خونم راه افتادم

رفتم سمت اسانسور که دکمه اش رو بزنم یارویی که داشت از پله ها میومد پایین گفت : اسانسور رو به خاطر اثاث کشی یه نفر خاموش کردن

+ اها ممنون

از پله ها شروع کردم بالا رفتن که وسطای راه وایستادم  زیر لب خیلی اروم گفتم : سم ذلیل نشی خب چلاق میشدی میومدی کمکم ؟

با کلی زور و بدبختی رسیدم خونه و در رو  باز کردم و خرید ها رو ولو کردم تو اشپزخونه  رفتم در رو بستم و کف اشپزخونه نشستم

+ خب من حالا اینا رو چیکار کنم ؟ نمیشه که این همه رو برد اردو

گوشیم رو برداشتم و به دنیلا زنگیدم بعد چند تا بوق صدای دنیلا پیچید : جونم الکسی ؟

+ دنیلی جون ^.^

دنیلا : جان دل ؟

+ چیزه اممم میگم سم تمام خریدایی که کردیم رو خریده

دنیلا : خب من چیکار کنم

+ خب خیلی زیاده نمیدونم کجا جاشون بدم

دنیلا: بزار تو یه کوله بیارشون

+ اجی گلم میگم خیلی زیاده

دنیلا : خب پس یه سری هاشون رو بیار

+ خب اون یکی ها رو چه کنم ؟

دنیلا : صبر کن الان به هانتی زنگ میزنم سه تایی مشورت کنیم

+ باش

بعد چند دقیقه هم هانتی بهمون متصل شد

+ سلام

دنیلا : سلام

هانترس : اوا من فکر کردم فقط دنی هست

+ خخ خب بریم سر اصل مطلب امم هانتی ببین سم خریدایی رو که کردیم خریده و من تقریبا میتونم نصفش رو میتونم بیارم نصف دیگه اش رو نمیدونیم چیکار کنم

هانترس : بعدا میاریم میخوریم فقط من برم که هنوز یه چمدون دیگه مونده فعلا

و زود قطعید

+ دنیلی  منظور هانتی از یه چمدون دیگه چی بود بگو تا اعصابم مچاله نشده

دنیلا : عصبی شدن منم به تو سرایت کرد

+ چه کنیم دیگه حالا بگو

دنیلا : خب یعنی هانترس یه چمدون دیگه هم داره میاره البته فکر نکنم فقط یه چمدون دیگه باشه

+ فردا یه کاریش میکنم خخ فعلا

دنیلا : فعلا

گوشی رو قطع کردم و رفتم رو تختم ولو شدم

+ هووف بین این همه اتفاق یه چیز رو یادم رفته یه چیزی که خیلی مهمه اونم این که چرا کتابی که راجب قدرت من بود تمام صفحاش به غیر از صفحه ی اول سفیده سفیده یعنی مربوط به رئیس شورا میشه ؟ شاید کی میدونه

انقدر به این موضوع فکر کردم که خوابم برد

صبح با صدای جیغ جیغ گوشیم بیدار شدم

گوشیم رو از رو میز برداشتم

+ اخه بچم چرا انقدر مامانی رو اذیت میکنی ( گوشیم مثل بچم میمونه خداشاهده خخ)

گوشیم رو گذاشتم سرجاش و رفتم دست و صورتم رو شستم که صدای زنگ خونه بلند شد  با دهن پر رفتم در رو باز کردم و با چهره ی سم رو به رو گشتم

با دهن پر گفتم : دو ایندا تی تا میتونی ؟ ( تو اینجا چیکار میکنی )

سم یدفعه پقی زد زیر خنده

لقمه رو با هر بدبختی بود قورت دادم

+ رو اب بخندی

سم : وای دو ایندا تی تا میتونی خخخخخخ وای به مولا خیلی باحال بود

+ چیش مسخره

داشتم در رو میبستم که سم پاش رو گذاشت لا در

سم : خب معذرت حالا چرا بهت بر میخوره به نظر من که بامزه بود

+ خب بگو بینم چرا اومدی اینجا ؟

سم : حاضرشی با هم بریم مدرسه اخه نه که چمدون اینا هم داری گفتم نمیتونی وسیله ها رو حمل بنمایی

+ لازم نکرده خودم میتونم

سم : باش من فقط اومدم یه تعارف کوچولو کنم

+ لازم نکرده حالا هم پات رو بردار میخوام در رو ببندم

سم : باش خداحافظ

پاش رو برداشت و منم در رو بستم

ایییش مزاحم خر مگس نخود هر اش مخیل اسایش ببوگلابی  اسفالت الاغ ( چه قدر صفت داره ) اییش از صبح ریخت نحص و الدوله اش رو دیدم اعصاب نازنینم خورد شد

رفتم سر میز و یه صبحونه مفصل خوردم و تو دلم هم کلی فوش به سم دادم و بعدش رفتم یه لباس منایب برای اردو پوشیدم و چمدونم رو هم اماده کردم نصف خوراکی و رو هم برداشتم و از خونه زدم بیرون یه تاکسی گرفتم و رفتم مدرسه بعد نیم ساعت رسیدم مدرسه و پول راننده رو حساب کردم از ماشین پیاده شدم و پیاده شدن من همان و دیدن سم همان

چیش هر جا میرم هستش

سم : علیک سلام

+ چیش سلام

سم : کمک میخوای ؟

+ چرا تو انقدر دلت میخواد بهم کمک کنی ؟

سم : همین جوری عشقم میکشه

+ چی میکشه ؟

سم : خخخ از دست تو دختر

+ چیز خنده داری گفتم خو جمله هات رو اصلاح کن

سم : امر دیگه ؟

+ عرضم اینه که دیگه نمیخوام ریختت رو ببینم افتاد ؟

سم : از من بدت میاد ؟

+ اره

بینمون سکوت حاکم شد من به سم نگاه میکردم سم به من چند دقیقه گذشت و سم بدون هیچ حرفی رفت

هووف اعذاب وجدان گرفتم عالی شد الان اردو کوفتم میشه

؟: اووو خیلی غمگین بود

+ ها ؟

به دور اطرافم نگاه کردم ولی کسی نبود

؟؟: امم بیخود نگرد چون من رو نمیبینی

+ منظور

؟؟: هه بیخیال مخت به این چیزا قد نمیده فعلا

هوووم نامرئی شدن هم یه قدرته پس اون یعنی یه جادوگره ؟

صدای کریستال ریشه افکارم رو پاره کرد

کریستال : الکسااااااااااااا یه خبر توپ

+ عروسی تو و هریه ؟

کریستال : ببند حلق گرامیت رو تا برات نبستم

+ بهش میگم ولی نمیدونم چرا گوش نمیده

کریستال : ااه الکسا حوصله کل کل ندارم

+ بگو کم اوردی دیگه

کریستال : نخیرم

+ چرا خیرم

کریستال : میذاری چیزی که میخواستم بگم رو بگم ؟

+ بفرما

کریستال : قول میدی از خوشحالی سکته نکنی ؟

+ اره

کریستال : مدیر فهمید که سم تنبیه هاتش رو انجام نداده و باید همین امروز یعنی روز اردو تمام کار ها رو بکنه

+ خب مبارکش باشه من چیکار کنم

کریستال : یعنی خوشحال نشدی

+ چون برام مهم نیس خبری در رابطه اش نه خوشحالم میکنه نه ناراحت حالا هم بیا این وسیله ها رو بگیر جلسه داریم با شورا ها

کریستال : باش بده موفق باشی

وسایل رو به کریستال دادم و ازش خداحافظی کردم و به سمت اتاق جلسه شورا ها رفتم بعد از یه چند دقیقه رسیدم و در زدم  و وارد شدم

هیچ کسی نبود  البته به غیر از اون برایان مزاحم

برایان : خوش اومدی

+ ممنون

بریان : بشین

به سمت صندلی رو به رویی برایان رفتم و خواستم بشینم که گفت : منظورم اونجا نبود اینجا بشین

و به صندلی کنار خودش اشاره کرد

چه قدر اینجا اونجا کرد خخ جمله بندیش تو حلقش

+ نه ممنون راحتم

برایان : ولی من ناراحتم 

+ اون دیگه مشکل خودتونه

برایان : هوف بهت میگم بیا اینجا بشین

چه اصراری داره هااا

از سر ناچاری رفتم پیشش نشستم

همین جور سکوت بینمون حاکم شد که کم کم همه اومدن و جلسه شروع شد خلاصه بعد از کلی ور ور کردن راجب این که تو اردو چیکارا کنیم داشت تموم میشد که یاد انجمن موار طبیعی افتادم

+ امم راستش میدونم به جلسه الان ربطی نداره ولی من میخوام انجمن مورا طبیعی رو راهندازی کنم

برایان : هووم چرا میتونیم دلیلش رو بدونیم ؟

+ بله خب میدونید دلیل نمیشه اون انجمن فقط برا جادوگرا باز باشه و باید توش فعالیت های دیگه ای هم صورت بگیره

برایان : فکر خوبیه

بقیه هم تایید کردن

برایان : بعد اردو رسیدگی میکنم

+ ازتون ممنونم

برایان : خب جلسه تموم شد میتونید برید

همگی خارج شدن و تا میخواستم خارج بشم صدای برایان سرجام میخ کوبم کرد

صدای قدماش رو میشنیدم که داشت میومد نزدیکم  با یه دستش در رو بستم و در گوشم اروم گفت : هیچ وقت موفق نمیشی یعنی نمیتونی من رو شکست بدی این رو یادت باشه

ازم فاصله گرفت

برایان : میتونی بری

چیش واقعا این مرد مسخره اس 

در رو باز کردم و رفتم بیرون گوشیم رو از تو جیبم در اوردم و به کریستال زنگ زدم بعد دو سه تا بوق جواب داد

کریستال : الکسا چیشد ؟ جلسه خوب بود ؟

+ اخه جلسه به تو چه ربطی داره ؟

کریستال : راس میگی هااااا

+ خب میگم واقعا سم نمیاد اردو

کریستال : ها ها تو که برات مهم نبود

+ کریستال عصبیم نکن عزیز دلم قشنگ بگو میاد یا نه ؟

کریستال : بابا پارتیش خیلی گیره چند کلمه رفت با مدیر حرفید تنبیه اش برداشته شد

+ اها

کریستال : سم رو دوس داری ؟

+ چییییییییی چرا یهو این رو پرسیدی ؟

کریستال : همین جوری

+ لزومی نمیبینم به این سوال جواب بدم

کریستال : یعنی دوسش داری

+ نه نه ندارم من دوسش ندارم البته تقریبا

کریستال : تقریبا ؟

+ ااه ول کنا چه گیری دادی خدافس

کریستال : اها چرا زنگ زدی خب میومدی کلاس

+ به نکته دقیقی اشاره کردی

کریستال : اتوبوس کی میاد ؟

+ یه ربع دیگه

کریستال : الکسا میگم امروز ریلکسی ؟

+ اره چه طور ؟

کریستال : هیچی میفهمی خدافس

و قطع کرد

خدایا صبر بده تا نزنم این کریستال رو بکشم اخه سوال بود پرسید ؟ سم رو دوس داری ؟ ااه اصلا چرا فکر خودم رو درگیر کردم ؟ ولی واقعا سم رو دوس دارم ؟ نمیدونم شاید یه وابستگی کوچولو بهش دارم چون تقریبا همیشه باهمیم

رفتم تو حیاط و روی یکی از نیمکت ها نشستم و یه ربع گذشت و همه مثل گله مغول حمله ور شدن

بعد چند دقیقه هم بروبچ خودمون اومدن  و از رو نیمکت بلند شدم و رفتم پیششون

هانترس : اخ لیان مواظب اون باش توش شکستنیه

چمدون از دست لیان ول شد و صدای شکستن چند تا چیز اومد

هانترس ماکا رو احضار کرد و خواست لیان رو بره بکشه که سحر و کریستال جلوش رو گرفتن

+ هانتی بیخیال لیان این همه چمدون برای چیه ؟

هانترس : خب میدونی نکه میخواییم تا یه هفته بمونیم سه تا چمدون لباس اوردم و سه تا دیگه هم یکیش ظرف و ایناس یکیش هم کتاب یکی هم لوازم اریشی ^.^

کریستال : خواهرم اعصابت رو مسلط باش باشه

یه نفس عمیق کشیدم

+ باش اشکالی نداره ^.^

هانترس : جدی ؟

+ جدی جدی فقط سه تا چمدون لباس یا سه تا چمدون کتاب و ظرف و ارایشیت

هانترس : اممم خب سخت شد

+ سخت نشد سوال اسونی پرسیدم ^.^

هانترس : خب دوتا چمدون لباس و لوازم ارایشی ^.^ فقط اینا رو هم جا چمدون لیان و هری  بزارید

+ نمیشه اجی همون سه تا که گفتی رو بردار

هانترس : اگه لازم شد چی ؟

+ نمیشه اگه شد تا یه هفته من رو گوجه گندیده صدا کنید

هانترس : باش حله ^.^

بلاخره همه رفتن تو اتوبوس و اوتوبوس بعد چند دقیقه راه افتاد و هم همه  کل فضا رو پر کرد









ادامه دارد

این قسمت خیلی بی محتوا بود نه ؟ خخخ خب برای ادامه پونزده تا نظر لطف میکنید بدین ^.^

[ یکشنبه 27 تیر 1395 ] [ 01:28 ب.ظ ] [ Alexa ] [ امیدوارم خوب بوده باشه خخ () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30