تبلیغات
☺جـــزیـــرهــ یــ ســـونــیــکــیــ☺ - جادوگران خبره قسمت سیزدهم ( اخر )
جادوگران خبره قسمت سیزدهم ( اخر )
بعد سالها اومدش خخخخ فقط من تو نتایج دارم شاخ در میارم یعنی هر موقع نتایج رو میبینم از خنده منفجر موشم خخخخخ حالا زیاد حرف نمیزنم بفرمایید ادامه
http://uupload.ir/files/sajo_662993_984.jpg
هانتی : میذاشتن راه بیوفتیم بعد حرف میزدن

+ امم ببوگلابی کوش تو اتوبوس نمیبینمش

هانتی : چرا برات مهمه ؟

+ اممم هیچی همین جوری پرسیدم

هانتی : تو که راست میگی

+ اصلا چه بحثیه ؟ امم من میخوابم خیلی خستم

هانتی : باش خوب بخوابی ^.^

+ ممنون

سرم رو به پنجره تیکه دادم چشمام رو بستم و خواستم بخوابم که سرم رو ویبره رفت والا چنان شیشه میلرزد یهو اتوبوس رفت تو دست انداز و کلم محکم خورد تو شیشه

+ اخخخخخ >.<

هانتی : خخخ داغون شد کلت

+ خیلی درد گرفت چیش اتوبوس مزخرف با اون راننده مزخرفش

دنیلا از صندلی جلویی اومد بالا و به طرف ما برگشتم

دنیلا : هانتی یه خبر

هانتی : چه خبری

دنیلا : اسنو قدرتش رو از دست داده

هانتی : شوخی ؟

دنیلا : جدی میگم

+ بچه ها چیشده ؟

دنیلا :اسنو یکی از جادوگراست به دلایلی تا چند وقت نیومد خودمون هم نمیدونیم چرا و الان پیام داده و میگه قدرتش رو از دست داده

هانتی : باید کار یه شکارچی باشه

+ یعنی لیان یا سم ؟

هانتی : نع یه نفر دیگه که نمیدونم مگه میشه اون دو تا کاری بکنن اونا عرضه ندارن یه کفش پاشون کنن اون وقت بیان قدرت کسی رو بگیرن ؟

+ هووم راست میگی

هانتی : خورنده کبیر الان کجاست دنی ؟

دنیلا : خونشه

هانتی : هووف حیفی میخواستم بدم هری رو بخوره

+جدی جدی میخوره ؟ وااای هوراا

هانتی : اوهوم

ماننا هم مثل دنی برگشت سمتمون و گفت : من گشنمه

+چی دوست داری ؟

ماننا : چیبیس

+ باش چه طمعی ؟

ماننا : سخت شد چه طمعی داری

+ امم تند کچاپ جعفری سرکه ای نمکی ساده پنیری پیتزایی لیموییی

ماننا : اووف چه قدر گرفتی

+ من نگرفتم

دنیلا : مانی یعنی قضیه رو نمیدونی ؟

ماننا : نچ کدوم قضیه ؟

دنیلا : سم تمام اینا رو خریده

ماننا : جهش یافته باید یاد بگیره

؟؟: الکسی سم یه جلتمن واقعیه

+ لیندا ببند تو از کجا پیدات شد ؟

لیندا : بحث رو عوض نکن از سم خوشت میاد ؟

+ چرا امروز انقدر به این موضوع گیر دادین ؟

کریستال : روش رو به سمت ما برگردوند و گفت : خب راست میگه لیندا منم ازت پرسیدم جواب درست حسابی بهم ندادی

دنیلا : الکسی بوگو دیگه

+ دنی تو چی تو آدام رو دوس داری ؟

دنیلا : تو چیکار داری سوال که پرسیدیم رو جواب بده

یهو گوشیم زنگ خورد ....اخییش نجات پیدا کردم

گوشیم رو جواب دادم

+ بله ؟

صدای خنده پیچید تو گوشی ...چه صدای خنده اشنایی احساس میکنم شنیدم

؟؟: وااای داره جالب تر میشه الکسا نمیخوای جوابشون رو بدی نمیخوای بگی سم رو دوست داری یا نه ؟ خخخ خنده داره

ا - این همون یارو اس که صبح بود

؟؟: افرین به حدست خوب فهمیدی کیم

+ ت- تو از کجا فهمیدی

؟؟: خب یه جورایی یه اسپیرم ( کسی که ذهن دیگران را میخواند )

+ مسخره اس

گوشی رو قطع کردم و گذاشتم تو جیبم به یک دقیقه هم نکشید که دوباره گوشیم زنگ خورد همون یارو بود هووف گوشیم رو خاموش کردم و گذاشتم تو کولم

دنیلا : الکسا چیزی شده؟

هانتی : خوبی اکسیر جون ؟ یه جوری شدی

+ چه جوری ؟ من خوبم بچه ها میخوام یه چیزی بهتون بگم

دنیلا : بفرما

یه چند دقیقه سکوت کردیم خب شاید بهتره بهشون نگم فکرشون مشغول میشه بزار خوش بشن

+ هیچی بیخی مهم نیس

لیندا : میگی یا سم رو بکشم ؟

+ سم رو بکش ^.^

دنیلا : اها جواب سوالمون رو ندادی

؟؟ : اممم سلام ببخشید وارد جمع زنونتون شدم

همه ی کله ها برگشت سمت صدا اخه تعجب کردیم کی بود که انقدر جلتنمنانه حرف میزد معمولا پسرای مدرسمون یه جوری بودن و در کمال تعجب همه اون شخص سم بود

+ سم سرت به سنگ خورده ؟

سم : اممم ببخشید الکسا من چیزه خوراکی میخوام

+ اها باشه

دخترا یه جوری بهم نگاه کردن

+ اممم بیا خوراکی هر چی میخوای از توش بردار

کوله رو به طرف سم گرفتم

سم : امم برات میارمش میخوایم ما پسرا هم بخوریم ولی قول میدم زیاد نخوریم برات میارمش فعلا

+ اها باشه فعلا

سم رفت و همه پوکیدن از خنده ولی من چشام اندازه کله ی سم شده بود ●___●

دنیلا : وااای خدا این این بچه مثبت ها حرف میزد

لیندا : خیلی جلتنمن بود

+ میخوایش برای تو

لیندا : الکسا ؟

+ چیش اخلاقش مسخره بود

ادای سم رو در اوردم : ببخشید وارد بحث زنونه اتون شدم .....چیش مسخره اس اخه کدوم پسری این جوری مثل دخترا حرف میزنه

لیندا : بچه ها بوی عشق میاد

+ ابدا و عمرا فقط ....

دنیلا : فقط ؟

+ اصلا چرا گیر دادین به این موضوع ؟

کریستال : به نظر منم اخلاق سم عجیب و مسخره بود سم معمولا این جوری حرف نمیزنه

دنیلا : شاید میخواد تغییر کنه

کلی حرف زدیم و بحث کردیم خندیدیم و تو سر کله هم زدیم البته بماند که وقتی سم اومد کوله رو پس بده وسط اتوبوس افتادم روش و شروع کردم به زدنش و ازش پرسیدم چه مرگش شده اخه داشت دیوونم میکرد یه جوری حرف میزد اینهو این اقازاده ها منم دیوونه شدم و به رگ بار زدن بستمش فقط شانس اوردم هانتی به موقع به داد سم رسید و من رو ازش جدا کرد و سم رفت تمرگید سر جاش اینم بماند که بچه ها کلی شروع کردن به شوخی کردن که سم رو دوست دارم و منم دیوونه شدم و گفتم چیکار کنم کا قبوو کنیگ دوسش ندارم بچه ها هم همه سکوت اختیار کردن و بعد چند دقیقه هانتی گفت که برو بگو دوسش داری و به مدت پنج دقیقه حق نداری بگی این یه شوخیه من از تو  متنفرم متنفر  بعله منم رفتم انجام بدم که وسط اتوبوس یه دخترا رفت به سم اعتراف عاشقانه کرد و نه تنها من بلکه هر کی تو اوتوبوس بود چشماش اندازه کله ی سم شد

همون موقع یعنی اعتراف اون یارو دختره به سم :

دختره : اقای سم من واقعا شما رو دوست دارم و عاشقتونم

اخ خدا نمیدونم چرا دلم میخواد دختره رو خفه کنم اخه تو اوتوبوس جلوی همه اعتراف عاشقی میکنن

؟؟: تو بیخود میکنییییی

با تعجب به صدایی که پشت سرم بود برگشتم عه عه این که دوست دختره سمه وااای پاپ کورن میخوام

دختره : به شما چه ربطی داره اخه ؟

نینا : نمیدونی بدون من د .....

نمیدونم یهو چیشد اوتوبوس بدجور زد رو ترمز و همه یا بخ مخ رفتن تو صندلی منم وایستاده بودم داشتم میوفتادم که یه دستی نگه ام داشت اخییش خدایا شکر نزدیک بود صورتم کتلت شه

اون یارویی که نگه ام داشت بود با یه حرکت وایسدوندم

+ اممم ممنون

به طرف یارو  برگشتم  و از تعجب دهنم وا موند ااه این که برایانه اییش چرا این خدایا حاضر بودم کتلت شم ولی این من رو نگیره

برایان : خواهش میکنم ..... امم دخترا دیگه بسه آزونا نینا بشینید سرجاتون اردوعه نه مراسم خاستگاری اقا شما هم راه بیوفت  خانم الکسا شما هم بهتره بشینید سرجاتون

بدون توجه به موقعیتم گفتم : بعله اگه نمیگفتید نمیدونستم چیکار کنم واقعا دانایید من موندم چرا تو مدرسه تیز هوشان نرفتید والا چیش یه جوری مثل این اقازاده ها رفتار میکنی هر کی ندونه فکر میکنه متشخصی ولی تو مزخرف ترین ادمی هستی که دیدم

سکوت کل اتوبوس رو گرفته که یه دختره که معلوم نبود کی بود و از کجا اومدش اومد سمتم و یقه ام رو گرفت سرم داد زد  : میفهمی چی میگی هااان ؟ دختره ی بیخود مرخرف حال بهم زن چه طور به برایان همچین حرفی میزنی هان ؟

اون دختره هولم داد و من افتادم زمین میخواست بیاد سمتم که تیکه تیکه ام کنه که برایان با یه کلمه ی کوتاه اون رو متوقف کرد

برایان : بسه دیگه ااه همه بشینید سرجاتون

همه چی به حالت اول برگشت و همه سرجای خود نشستن خخ

بعله یک ساعت گذشت و بلاخره به مقصد رسیدیم

هانتی : اخیییش داشت بدنم خشک میشد

کریستال : واییی چه اردویی شد خود اوتوبوس انقدر ماجرا داشت دیگه خود اردو چی میشه ها ها

+ اجی جونم خوبی قاطی کردی ایا ؟

سحر : وااای هورااا چه خوشگله دمشون گرم اوردنمون ساحل اخ دریا وااای بوی دریا حرف ندارههه

+ واااییی کی میاد شب بیام اینجا اتیش روشن کنیم ؟

هانتی : وااایی خوبه ارامش بخشه اگه یه کوسه هم بیاد بخوردتمون عالی میشه

+ یا مثلا داریم حرف میزنیم یهو رعد و برق بیاد و باد شدید و اتیش هم خاموش شه و یهو یه روح بیاد و باهاش سلفی بگیریم

دنیلا : یا مثلا یهو یکیمون داره حرف میزنه و یه چاقو تو قلبش فرو بره و هممون گریه کنیم بعد تک تکمون بمیریم

ماننا : مثلا همه ی پسرا رو گراز وحشی بخوره

سحر : افکاراتون تو حلقم

کریستال : والا یه جوری شدن فکر کنم قاطی کردن اخه افکار تا چه حد وحشیانه ؟

+ این کجاش وحشیانه بود ؟

سحر : بچه ها از گروه جا موندیم

+ وااای راست میگی

همگیمون با توان سرعت دوییدیم و به جایی رسیده بودیم که همه وایستاده دودن و شورا ها بغل هم بودن منم به شورا ها ملحق شدم

برایان همه رو گروه گروه کرد و از شانس بسیار خوب من و دخترا یعنی هانتی و کریستال و دنی و سحر و مانی اون نخاله ها با ما افتادن یعنی سم لیان هری آدام دمین خب بگذریم که منم چه قدر خوشحال شدم -___- و برایان گفت میتونیم تا ساعت پنج بگردین و دقیقا ساعت پنج بیام همین جایی که الان هستیم یعله ما هم عازم گردش شدیم

+ خب دخترا کجا بریم ؟

هانترس : امممم بریم پینت بال ؟

+ مگه اینجا هست ؟

دنیلا : یه منطقه گردشگری هااا حتما هست

+ راست میگی خب دخترای دیگه موافقید ؟

دخترا : عالیه ^•^

سم : پسرا هر چی دخترا بگن دیگه ^،^

هری : سم عجیب شدی -___-

+واییش اره به خدا دیوونه شده

دمین : بریم دیگه الکی وقتمون رو هدر ندیم

ماننا : برای اولین بار و متاسفانه و بدبختانه با این جهش یافته موافقم -____-

+ بعله عیب نداره بلاخره حرف حق زد

هانترس : نمیخوایم بریم ؟

آدام : اون وقت یه چیزی اگه ما پسرا یه گروه باشیم دخترا یه گروه هر چه قدرم ما تعداد مون زیاد باشه میبریمتون بلاخره چون شما ها ضعیفید

دنیلا : ما ضعیفیم ؟ اخ من به تو یه ضعیف بودنی نشون بودم

دنیلا بیلش رو احضار نمود شروع کرد آدام رو زدن

+ اجی اجی یه لحضه وایستا بیا این سماور زنگ زده رو هم بزن

سم رو کت بسته تحویل دنی دادم و دنی خواست بزنتش  که مانی پیش دستی کرد و دمین رو انداخت وسط و دمین تا میخورد توسط دنی زده شد

+ مانی خیلی ممنون

ماننا : خواهش

بعد کلی دعوا و حرف و کل کل رفتیم پینت بال و بازی کردیم حالا بماند که ما دخترا جو گیر شدیم    انگار جنگ واقعی بود و دهک دهن پسرا رو اوردیم پایین و پسرا باختن و به بهانه ی اینکه ما جر زنی کردیم و تعداد اونا کمتر بود شکست رو قبول نکردن و ما دخترا هم برامون مهم نبود و بلاخره ساعت پنج شد و رفتیم سر جای مورد نظر و برایان و شورا ها به علاوه خودم شروع کردیم بچه ها رو دست بندی کردن هر چند که فقط نظر برایان تایید میشد و هر کی رفت تو اتاقش البته پسرا یه جا دخترا یه جا و تو هر اتاق چهار نفر بودن من با کریستال و یه دختر که تا حالا ندیده بودمش و از شانس بسیار خوبم نینا جی اف گرامی سم هم اتاقیم شد فکر کن با هم اتاقی هام رفتیم تو اتاقمون
هنوز پام رو تو اتاق نذاشته بودم که یه صدای که بیشتر شبیه صدای بریان بود گفت : الکسا یه چند دقیقه میای باهات کار دارم

برگشتم سمت صدا و بعله برایان بود به ناچار دنبالش راه افتادم و تقریبا داشت سمت یه جای پرت میبردم

+ هی ایکبیری داریم کجا میریم ؟

برایان : زیادی حرف میزنی

حالت صداش عوض شده بود به نظر عصبانی میومد

یکم گذشته دیگه دیدم خیلی خیلی داریم پرت میریم و سرجام وایستادم برایانم که فکر کنم از اعضای خانواده ی طوطی ها بوده باشه بدون اینکه برگرده گفت : چرا وایستادی ؟ نگران نباش دنبالم بیا

به حرفش توجه ای نکردم و برگشتم سمت خوابگاه داشتم میرفتم که یهو یه چیزی مثل طناب به دستم وصل شد و محکم کشیده شدم رو زمین به پشت سرم نگاه کردم یه دختر جلوی بریان بود که تو یه دستش تیغه بود و تو دستش طنابی که به دستم وصل بود یه دفعه موهام به یه سمتی کشیده شد و سرمم هم به همون سمت کشیده شد با دیدن چهره اون شخص تعجب کرده بودم اصلا باورم نمیشد

؟: چیه تعجب کردی ؟

زبونم بند اومده بود اصلا نمیدونستم چی باید بگم

؟: اووف الکسا میدونی خیلی کله شقی فکر کنم برایان راجب این که درباره ی جادوگرا کنجکاوی نکنی بهت گفته بود ولی خب گوش ندادی خب میبینی کنجکاوی زیادم خوب نیس و باید به خاطر کنجکاویت تنبیه بشی

به برایان نگاه کرد و ادامه داد : برایان خودت میدونی باید چیکار کنی دیگه 

موهام رو ول کرد و چونم رو گرفت و به خودش نزدیک کرد ( به خودا اگه فکر بد بکنید )

؟: میدونی حیف شد شاید اگه به حرف گوش میدادی و قبولم میکردی الان این جوری نمیشد

+ ازت متنفرم

؟: چی نشنیدم ؟

خنده ای کرد و جمله اش رو کامل کرد : ببین موش کوچولومون بعد چند وقت زبون باز کرد...میدونی  کسی وقتی از یکی متنفره چیکار میکنه

جوابی بهش ندادم داد زد : هووو جوابم رو بده نکنه کری

+ میکشتمش

؟: دقیقا میکشتمش منم از تو متنفرم فکر کنم خودت فهمیدی چی میگم نه  مفهوم جمله ام رو درک کردی درسته ؟ خب خداحافظ راستی وصیعتی چیزی نداری ؟ شاید برات انجامش دادیم

+ برو بمیر

ناخودآگاه اون دستم که ازاد بود اومد بالا یه سیلی محکم بهش زدم

دستش رو گذاشتم رو صورتش و سعی کرد خودش رو کنترل کنه و موافقم شد

چونم و ول کرد و بلند شد در حالی که داشت میرفت گفت : خداحافظ موش کوچولو

بعد چند دقیقه رفت و برایان اومد رو به روم رو زانوهاش نشست

برایان : فکر کنم بهت گفته بودم بیخیال بشی نه ؟ بهت گفتم زیاد فوضولی نکنی و جادوگرا جمع نکنی

اصلا نمیفهمم من چیکار کردم اخه ؟ چرا ؟ اصلا حتی سعی نکردم  جادوگرا رو جمع کنم هوومم یعنی چیزی رو فهمیدم که خودمم نمیدونم یا شایدم زیاد بهش توجه نکردم نمی دونم

برایان پا شد و از جیبش یه چاقو در اورد

هوووف فکر کنم تموم شدش مهم نیس لااقل دوستام به خطر نمیوفتن ولی اردو کوفتشون شد خخ فقط یه چیزی رو میدونم اگه دوباره به دنیا بیام حال اون رو میگرم ازش انتقام میگیرم برای هر کاری که کرده حتی دونه دونه کاراش









پایان فصل اول

منتظر فصل دوم این داستان بسیار چرت باشید

خخخ خب شرمنده خیلی طول کشید معذرت

اها یه چند تا نکته فصل دوم داسی هربار از زبون کسی هستش مثلا یه بار هانتی یه بارم سحر هی میچرخه ولی شاید بیشتر از زبون سم باشه دلیلش هم میفهمید

الان ایا میدانستید تو دل من عروسی برپا است ؟ خخخ چون بلاخره رسیدم فصل دو و خودم به فصل دوش فکر کردم و به نظرم جالبه

خب برای ادامه فصل دو هم هر چه قدر مرامتونه نظر بدین ^_^ من موجود قانعی هستم

[ جمعه 8 مرداد 1395 ] [ 10:13 ق.ظ ] [ Alexa ] [ ^_^ () ]
آخرین مطالب
نمایش نظرات 1 تا 30